رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ملکه-قسمت چهارم
#1
تقریبا اواخر بهار بود ....

خانواده ی کیم از پایتخت به روستایی کوچک در مجاورت دریا در حال حرکت بودن تا برای مدتی کوتاه آنجا در آرامش باشند

کیم، تنها دختر خانواده بود و یک برادر بزرگتر داشت اما بر خلاف خواهر برادرهای دیگه روابط آنها با همدیگر خیلی خوب بود به طوری که اصلا به نظر نمیرسید خواهر و برادر باشند .

کیم عاشق نوشتن بود و همیشه دنبال شکار موضوع های جالب بود با آنکه عاشق نویسندگی بود اما زیاد کتاب نمیخواند

برادر کیم، جه شین، برخلاف کیم خیلی شر بود بازاریان پایتخت جه شین رو یه زلزله بی پروا میدونستند که هر کاری از دستش برمیومد

پدر ومادر کیم آدم های خیلی خوبی بودند و حاضر بودند هر کاری ک از دستشان بر مبآید برای بچه هاشون بکنن

پدر کیم یکی از ماموران حکومتی بود  

کیم خیلی دوست داشت هر چه زود تر به اون روستا برسه چراکه اولین کاری که میخواست انجام بده این بود که به اولین کتاب فروشی بره و از آقا یا خانم فروشنده خواهش کنه که داستان او را هم در کنار داستان های دیگر بفروشد

بعد از شش ساعت بالاخرهاونا به روستا رسیدند آنجا فوق العاده بود مکان بسیار دنجی بود نسیمخنکی که به صورت آدم برخورد میکرد او را به دنیایی دیگر میبرد آرامش عجیبی در آن روستا حاکم بود کیم از فکر کردن به خانه ی جدیدشان در این روستا لذت میبرد او چند باری از زبان پدر و مادرش شنیده بود خانه ی آنها ، خانه ای بسیار بزرگ است که هر کس آرزوی داشتن آن را دارد اما چیزی عجیب بود حتی یک نفر هم از جاده ای که به خانه ی آنها منتهی میشد رد نمیشد انها شک کردند که شاید دارند راه را اشتباه میروند 

جه شین از رهگذری آدرس را میپرسد 

-آقای محترم معذرت میخوام !!!! ما میخوایم به این آدرس برویم ... اا باید از این جاده بریم؟؟؟

+بله درسته ....صب کنید برای چی میخواین به این آدرش برین؟؟؟؟

-خب اینجا خونه جدید ماست

+چی؟؟؟؟؟؟؟خونتون؟؟؟

-اونجا مشکلی داره؟

+ببینید آقا من عجله دارم اما به عنوان یه دوست بهتون هشدار میدم اون خونه نفرین شدس من اگر جای شما بودم به اونجا نمیرفتم 

-اما به ما گفتن اونجا جای خیلی خوبیه

+اونجا جای خوبی بود اگر میخواین گذشته ها رودر نظر بگیرید بله درست بود اونجا بهترین مسافرخونه ی کشور بود اما از وقتی که بچه های اون خانواده به طور وحشتناکی کشته شدند پدر و مادرشونم ناپدید شدن اون خانواده اولین و آخرین صاحب اونجا بودن متاسفم که اینو میگم ولی سرتون کلاه رفته حتی پاتونم توی اون جاده نذارین چون هر شب روح اون خانواده توی این جاده پرسه میزنن

مرد رهگذر سریع از آنجا دور میشود جه شین رو به خانوادش میگه

-شماها چرت وپرتای این یارو رو باور میکنین؟؟

کیم که یه کم از هپروت بیرون اومده بود جواب میده: نهههه .... خب چطوره برگردیم پایتخت؟؟؟؟؟

پدر: شش ساعت راهه شوخی که نیس الانم نزدیک غروبه

بدون انکار قیافه ی هر چهار نفر اونا وحشت زده بود 

مادر:خب من یه فکری دارم... ما لان خسته ایم بریم از یکی آدرس یه مهمونخونه ای چیزی بپرسیم بریم اونجا امشبه رو سر کنیم ....فردا هم پرس و جوی بیشتری راجب به خونه میکنیم ...هان؟؟؟

پدر: آره خیلی فکر خوبیه

و اونا راه افتادن و هر لحظه چیزای عجیب تری میدیدن ...مغازه ها دم غروب بسته میشد اما به چه دلیل ؟ مغازه ای  چرغ هایش را خاموش کرده بود اما هنوز درش بسته نشده بود آن ها سریع رفتند توی مغازه و مغازه دار بی درنگ با لحنی خشن گفت: تعطیل است

پدر: دوست عزیز ما فقط یک سوال داریم

+بفرمایید

انجا خیلی تاریک بود مغازه دار شمعی روشن کرد و همه فهمیدند اونجا یک مغازه کتاب فروشیه 

-مهمونخونه ی این روستا کجاس آقا؟

+آآآآآ مهمونخونه؟؟؟؟ خی اینجا فقط یه مهونخونه ی مطروکه داره

پدر آدرس خونه رو نشون دادو گفت: اینهههه؟؟؟؟

+اووو بله بله خودشه ...اما از من به شما نصیحت به اونجا نرین

-پس چی کار کنیم؟؟؟؟

+خب امشبو مهمون من باشید 

اونا هم به ناچار به خونه ی اون مغازه دار رفتند اما قبلش کتابی توجه کیم رو جلب کرد از مغازه دار خواست تا آن را بردارد تنها جمله ای که معازه دار گفت این بود" اون ی کتاب ناقصه هیچ پایانی نداره چون وقتی دختر صاحب مهمانخانه اونو مینوشت به طور ناگهانی کشته شد و اون ناقص موند"
 اسم کتاب ملکه بود.....
پاسخ
roseسپاس شده توسط: Kim Asal
#2
کیم کتابو برمیداره و همراه جمع راهی میشود

شب ، موقعی که همه خواب بودند، کیم بیدار موند و کتاب رو خوند و دور و بر ساعت های سه –چهار صبح بردارشو صدا زد جه شین عصبانی و خواب آلود گفت:دیوونه شدی؟؟برای چی منو صدا زدی؟مگه نمیدونی من اگه جام عوض شه سخت میخوابم الانم دارم از خستگی میمرم چی میخوای؟؟؟
-میشه یه کاری برای خواهرت بکنی؟
+آره ولی الان نه ...صبح که شد بهم بگو الانم برو میخوام بخوابم
-نه نه میشه همین الان یه کاری بکنی؟
+نهههه .......حالا چی کاری هس؟تو دردسر افتادی؟
-نه میشه با من بیای به اون مهمونخونه؟
+الان؟؟؟؟؟
-آره میخوام یه چیزی رو ببینم
+هه خواهر بیچاره من زیادی خسته ای برو بخواب ...برو برو ....ببینم حالا واسه چی الان میخوای بری اونجا؟
-میخوام ببینم مردم این شهر اونجا چی دیدن که این قدر میترسن من یه کتاب از اون دختره خوندم .....اتفاقا خیلی آدم خوبی هم به نظر میرسه
+با یه کتاب شخصیتشو فهمیدی!!!... من که دیگه خوابم نمیبره ....حالا کتابه راجب به چی بود؟
-یه دختر که یه زندگی خیلی خوب داشته .میخواستن به زور بدنش به ولیعهد اونم نمیخواسته این اتفاق بیفته ولی بعد ها یه سری اتفاق میفته که عاشق ولیعهد میشه دم دمای عروسیشون امپراطورو مسموم میکنن و دستش رو میشه که اون برای تثبیت جایگاه ملکش یه پسرو به فرزندی قبول میکنه چون ملکه بچه دار نمیشده ...پادشاهم که دیگه داشته نفسای آخرشو میکشیده میکشه کنارو ولیعهدو عزل میکنه و یه پسر دیگشو روی تخت مینشونه و انتخاب ملکه رو هم به عهده خود پسره میذاره پادشاه جدیدم دختری رو که ولیعهد فقیدو دوست داشت انتخاب میکنه و علارقم خواسته ی دختره ولیعهده رو توی اقامتگاهش حبس میکنه و دختره رو میبره به قصر تا برای عروسیش آماده بشه .....
+خببببب
-باورت میشه تا همین جا نوشته .....حیف شد خیلی دوست داشتم ببینم آخرش چی میشه...اصن چرا نویسنده این داستان مرده؟؟؟؟....پاشو بریم دیگههه
+نمیترسی؟
-نه
+خب .....باشه بریم
کیم و جه شین داشتن آروم از اون خونه میرفتن بیرون که یه صدایی از پشت سر گفت: جایی میرین؟؟؟؟؟؟؟؟...پیرمرد صاحب خانه بود
اونا ترسیدن وسریع برگشتن جه شین:داریم میریم قدم بزنیم دیدیم که بیشتر نمیتونیم بخوابیم گفتیم یه کم قدم بزنیم
پیرمرد: خب پس بهتره نزدیک اون جاده و ...اون مهمونخونه نشین
کیم:چرااااا؟؟؟؟
پیرمرد :همیشه پیشگیری از خطر خوبه دختر خانوم ا:
کیم: بله ممنونم
بعد هم دست جه شینو گرفتو سریع کشیدش بیرون
جه شین: اینا چرا این قد مشکوکن؟
هوا هنوز تاریک بود کیم چراغی رو که اورده بودو روشن کرد و اونا تا سر جاده یه نفس دویدن
جه شین: خداااای من کار احمقانه ای کردیم
بعد دو قدم وارد جاده شدن نسیم خنکی میوزید و این باعث میشد علف های بلند دورتادور جاده صدای ترسناکی تو شب تولید کنن
کیم: خببب اینجا که کسی نیست....دیدی گفتم اوانا توهمین انگار
این که تا جایی که چراغ روشن میکرد کسی یا چیزی نبود اون دو تا رو دلگرم میکرد و باعث شد به راهشون ادامه بدن اونا حدود یکی دو کیلو متر جلو رفتن و کیم: حتی اگه تو خونه هه هم بریم کسی اونجا نیست بیابرگردیم
همین لحظه هر دوی اونا تیزی شمشیری رو روی گلوشون حس کردن و صدای نفس چن نفرو از پشت سرشون شنیدن که آماده کشتن اونا بودن شمشیراشونو بالا بردن که چراغ از دست کیم افتادو خاموش شد کیم گفت: صبر کنننننننین برای چی این کارو میکنین؟صاحب قبلی اینجا بهتون گفته هر کی پاشو گذاشت اینجا بکشینش؟ما الان صاحب این ملکیم
کیم صدای یه دخترو در گوشش میشنوه که میگه صدات خیلی آشناس ....اسمت چیه؟؟؟
کیم: اول بیا فاصلمونو با هم حفظ کنیم بعد من اسممو میگم
+باشه هیییی مگه نشنیدین چی گف برین عقبب
در همین لحظه جه شین دست کیمو میگیره و از لابه لای علفا فرار میکنن
سربازای قاتل میخواستن دنبالشون برن که دختره مانع میشه و میگه: بذارین برن به خاطر شباهت صداش با یه فرد خیلی عزیز میبخشمش ....خوبه که اون صاحب جدید اینجاس ...فردا چک کنین ببینین اگه اومدن اینجا دیگه از شبش به اینجا نمیایم.....
 
پاسخ
roseسپاس شده توسط: Kim Asal
#3
کیم و جه شین با تمام توان میدوند و حتی یک ثانیه هم درنگ نمیکنند تا به خونه ی مغازه دار میرسند و تا صبح پلک روی هم نمیذارن و تصمیم میگیرن برای همیشه اون اتفاق رو فراموش کنن و در موردش با هیچ کس صحبت نکنن.صبح خانواده تصمیم میگیرن تا به خونه ی جدیدشون اسباب کشی کنن به همین منظور راهی میشن ووقتی مطمئن میشن که اونجا خطری جونشونو تهدید نمیکنه،شروع به تمیز کردن خونه میکنن .تقریبا یک سالی میشد که هیچ کس حتی یه نگا هم به اونجا ننداخته بود .خونه دو طبقه داشت طبقه اول فقط یه سالن خیلی بزرگ بود وطبقه بالا اتاقهای خواب مهمانخانه خیلی بزرگ بود.خیلی بیشتر از اونکه چهار نفر بتونن تمیزش کنن .بالاخره اونجا یه زمانی مهمونخونه تمام عیاری بوده .با اینکه اونجا قریب به پنجاه اتاق داشت ، اما کیم اصرار داشت که اتاق آخر برای او باشد .اتاقی نسبتا کوچک که از پنجره آن میشد تمام جاده را تماشا کرد او میخواست از تمیز کردن رو از اتاق جدیدش شروع کند اما قبلش تصمیم گرفت کتابی رو که دیروز از کتابفروشی برداشته بود ،برای صاحب مهربان و مشکوکش ببرد.

-سلام ....آقا لطف دیروزتون به ما همیشه تو ذهنمون میمونه ...ببخشید که دیروز این کتابو برداشتم لطفا معذرت خواهی منو بپذیرید
+میخوای پسش بدی؟...خب چرا نمیخریش؟
-خبب این داستان یه داستان بی پایانه ....
+با اینکه این کتاب چشم خیلیا رو میگیره ولی اکثرا به خاطر همین موضوع نمیخرنش
-آقا ببخشید....من میتونم داستانامو برای شما بیارم تا...
+البته ....اما شرط داره
-چیه؟ هر چی باشه قبولش میکنم
+اول یه پایان خوب واسه این داستان بنویس بعدش میتونی داستانای خودتو بفروشی
-اما این داستان یه نفر دیگس...من چطوری...؟
+این اولین واخرین شرط منه ...خود دانی
-باشه سعیمو میکنم
و کیم بار دیگه کتابو به خونه برمیگردونه و تمام مدت برای پایان داستان نقشه میکشه و فقط به این فکر میکنه که چطوری دختر داستانو به عشقش برسونه .کیم به اتاقش برمیگرده و مشغول تمیز کردن و دستمال کشیدن زمین میشه تا اینکه وقتی میخواد بلند بشه لبه ی دامنش به کمد گیر میکنه .اتاق او کمدی بزرگ داشت که با یه تخته چوب به زمین متصل شده بود ینی هیچ جوره نمیشد زیر کمدو دید. لباس کیم هم دقیقا لای شیار اون تخته چوب گیر کرده بود کیم سعی کرد لباسش رو در بیاره که متوجه میشه تخته حرکت میکنه یه کمی باهاش ور رفت تا اینکه با زور زیاد اون تخته یه کم کنار رفت و لباسش آزاد شد.کیم کنجکاو میشه که زیر کمدو ببینه برای همین سرشو روی زمین میذاره و درکما تعجب چند برگه کاغذ و یک جعبه میبینه اونا رو در میاره .کاغذ ها خونی بودند رد خون و اشک روشون مونده بود دست خط برگه ها هم اونقدر افتضاح بود که ....کیم خواست برادرشو در جریان بذاره ولی منصرف شد و در جعبه رو باز کرد دو تا دسبند یک گردنبند اون تو بود .کیم شروع کرد به خوندن کاغذا
شرح برگه ها: امشب آخرین شبیه که من اینجام ...شاید فردا آخرین طلوع آفتابو بببینم... تمام بدنم میلرزه ....دستام ....دیگه قدرت نوشتنو نداره اگر میتونستم آرزو کنم ....آرزو میکردم اون فرد جون سالم به در ببره ....آرزو میکردم ای کاش زمان بیشتری داشتم تا میتونستم کسی رو که دوست دارم نجات بدم ....ای کاش به گذشته برگردم و بفهمم چه کسی منو این طوری مسموم کرده ...ای کاش زود تر میفهمیدم آخرش این میشه .نمیدونم فردا چه اتفاقی میفته اما بهش امیدوارم ....خیلی میترسم اما امیدوارم. امروز تنها کاری که تونستم بکنم التماس کردن بود به دو نفر سپردم که فردا از جون من در قصر محافظت کنن دو نفرو که بهشون خیلی اعتماد دارم و  حالا اگر کسی غیر از خودم داره این نامه رو میخونه ، این ینی من مردم ...نمیدونم بعد از چن وقت نامه منو پیدا کردید اما ازتون خواهش میکنم به این آدرس برید و ببینید آیا شخصی که در این عمارت حبس شده حالش خوبه؟ازش دلجویی کنید و جعبه کنار نامه ها رو به اون مرد بدین...این آخرین یادگاری منه آخرین چیزی که میتونم برای تسکین درد و عذاب وجدانش به اون بدم خواهش میکنم این کارو برای من بکنید من فرصت جبران برای شما رو ندارم اما مطمئنا نامزدم بری شما جبرن خواهد کرد و در اخر تنها دعای خیری که میتونم برای شما بکنم اینه که امیدوارم هرگز به سرنوشت من دچار نشید.
کیم که خیلی گیج شده بود یاد ولیعهد داستان میفته که در اقامتگاهش حبس شده بود
ادرس جایی که داده شده بود یه کم دور بود برای همینم کیم تصمیم گرفت با برادرش به اونجا بره ولی او دلیل رفتنشونو به برادرش نگفت فقط به او گفت که بعد برگشتنمون همه چیزو برات تعریف میکنم پس قبلش هیچ سوالی نپرس جه شینم بعد از یه کم غر زدن قبول کرد وقتی اونا به عمارت رسیدن در کمال تعجب دیدن که هیچ کس دور و بر اونجا نیست و روی در عمارت نوشته شده ورود هر کس به این عمارت به جز افرادی که مجوز دارن ممنوعه
کیم از یه نفر که داشت رد میشد سوال میپرسه:ببخشید اقا چرا ورود ممنوعه
+ینی نمیدونین؟
-خب نه
+به خاطر اینکه ولیعهدی که ثابت شد پسر حقیقی امپراطور نبوده این جا کشته شده وهنوزم هیچ کس نمیدونه کی کشتتش
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مرده؟؟
+بله ...
-چرا ؟؟؟ چراااا؟
+من چه میدونم خانوم
-پس کی میدونه ؟
+فقط یه نفر هس که ادعا میکنه این چیزا رو میدونه اونم خدمتکار اون خونه ایه که میبینی.
انگار یه اقیانوس آب سرد روی سر کیم خالی شده بود اوبه سمت اون خونه حرکت کرد و در رو محکم کوبید .پسری درو باز کرد 
-ببخشید شما خدمتکار اینجایین؟
+بله
-پس شمایی که ادعا میکنه همه چیو راجب به اون عمارت میدونه؟
+خب ....من یه زمانی رفت وآمد زیاد سربازا رو اینجا دیدم و از حرفای اونا یه چیزایی دستگیرم شده
-خب پس به من بگو چرا ولیعهد کشته شده؟....
پاسخ
roseسپاس شده توسط: Kim Asal
#4
کیم به سمت خانه ای که اون مرد به اون اشاره کرده بود میره با قدرت در میزنه پسر جوونی بلافاصله در رو باز میکنه

-ببینم خدمتکار این خونه تویی؟

+بله من یکی از خدمتکارا هستم

-تویی که ادعا میکنی راجب به اتفاقات اون عمارت با خبری؟

+آهان بله....اغلب مردم فکر میکنن من داستان سرایی میکنم اما من از سربازای زیادی این داستانا رو شنیدم.....عجیبه ....چرا صدای شما این قدر برای من آشناس؟....ولی احساس میکنم چهرتونو جایی ندیدم

تو این دو روز اخیر این دومین باری بود که کیم این حرف رو از زبون دو نفر مختلف میشنید ولی این حقیقت مهم رو نادیده میگرفت

-من وقت زیادی ندارم ...اصلانم الان برام نیس که چرا صدای من براتون آشناس...فقط میخوام بدونم واقعا اون عمارت برای ولیعهد بوده؟چرا کشتنش؟

+اغلب راجب به ملکه کنجکاو میشن تو اولین نفری هستی که راجب به اون ولیعهد بی دست و پا کنجکاوی

-ملکه؟ملکه دیگه کیه؟

+ملکه دیگه معشوقه ی ولیعهد ...اینم نمیدونی؟

-اون الان زندس؟

+معلومه که نه اون یک سال پیش مرده

-چرا؟

+خب روز تاجگذاری و ازدواج امپراطور افتاد تو یه روز اون دختره هم نمیخواست ملکه باشه سر مراسم ازدواج تا یه قدم جلوتر رفت تا بگه من مریضم و نمیتونم ملکه باشم سربازا با تیر اونو زدن هرج و مرج شد اما پادشاه دستور داد همه سرجاشون واستن .گف نمیتونه مراسمو همین طور نصفه ول کنه برای همین رفت و ظرف آبو برداشت و به زور به اون دختره که نیمه جون رو زمین افتاده بود خوروند بعد از چند ثانیه سکوت میدونی چی شد؟

-نه چی شد؟

+فهمیدن اون چیزی که اون دختر خورده آب نبوده.....سم بوده حتی ظرفشم سمی کرده بودن...انگشتر نقره ای که دست اون دختر بوده تغییر رنگ داده بوده....بعدش میدونی چی فهمیدن؟

-نه نمیدونم ...این قدرم از من سوال نپرسو ادامه بده

+فهمیدن در کمال تاسف اون دختر یا همون ملکه مرده و بدتر از اون این بود که نه میدوستن کی با تیر زدتش نه میدونن کی به جای آب سم ریخته بوده توظرف.....میدونستی اون انگشتری که دست ملکه بود حلقه ولیعهد بوده؟و اما ولیعهد ..اون بیچاره هم تو این عمارت حبس شده بود مث اینکه اون روز خواسته بوده تا به شکار بره بعدم از اونجا فرار میکنه تا به قصر بره...برای رسیدن به قصر اون باید درست از جلوی این عمارت رد میشد که سربازای این عمارت میگیریننش و با فرو کردن یه خنجر توی قلبش اونم میکشن....ولی معلوم میشه همه سربازای عمارت دنبال اون رفته بودن شکار

-ینی سربازا ولیعهدو نکشتن؟

+نه

-میدونی اسم ملکه چی بوده؟

+خب مردم عادی که اسم ملکه شونو نمیدونن...تنها چیزی که میدونم اینه که ......فک کنم شنیده بودم صاحب یه مهمونخونه بزرگی بوده...خیلی هم ثروتمند بوده و به شدتم مریض بوده البته مث اینکه کسی ذره ذره مسمومش کرده بوده...همین

-ممنون ...ببخشید اسم شما چیه؟

+لی یونگ مین....ینی الان حرفامو باور کردی؟

-آره ...دروغ بودن؟

+نه نه

کیم از اون خونه دور میشه جه شین که کمی دورتر از خونه وایساده بود خیلی عصبانی شده بود

-یکککک ساعته که معطل تو ام

+ببخشید ببخشید بیا بریم توراه برات توضیح میدم

کیم همه ی ماجرا رو تعریف میکنه و اون دو تا متاثر و ناراحت از سرنوشت ملکه و ولیعهد به خونشون میرسن

صبح روز بعد کیم ساعت چهار پنج صبح بلند میشه و یواشکی میزنه بیرون و به اون خونه ای میره که دیروز رفته بود آروم در میزنه و یونگ مین درو باز میکنه

-بازم تویی؟

+ببخشید بد موقعی اومدم ...فقط بهم بگو قبر ملکه و ولیعهد کجاس؟

-چه میدونمممم ..حتما تو قصری جاییه دیگه

+نشونی چیزی داری که بتونم باهاش وارد قصر شم؟

-چی؟ دیوونه شدی؟خدای من تو دیگه کی هستی ؟بیخیال این ماجرا شو و برو پی زندگیت این اتفاقا برای یک سال پیشه ...قبر؟ قبرشونو میخوای چی کار ؟

+واسه اینکه چیزی رو باید به دست ولیعهد برسونم

-خب اون دیگه مرده ...چیزی به دستش نمیرسه

+حتی اگه خودتم جای اونا بودی همین طوری فک میکردی؟بیخیال اشتباه کردم ..فک کردم میتونم ازت کمک بخوام...همین طور اشتباه کردم میخواستم به وصیت یه دختر بیچاره عمل کنم

-معذرت میخوام اگه ناراحتت کردم

کیم توجهی به حرف یونگ نمیکنه و قدم زنان به سمت خونشون حرکت میکنه اون قدر آروم میره تا ساعت هشت میشه و مردم مغازه هاشونو باز میکنن در این بین دستبندی توجه کیم رو جلب میکنه.دستبندی فیروزه ای که روی هر سنگ اون چیزی حک شده بود کیم نزدیک تر رفت تا بتونه بفهمه چی روی اونا حک شده تا میاد دستبندو برداره همزمان یکی دیگه هم اونو برمیداره کیم برمیگرده تا ببینه اون فرد کیه که مرد قد بلندی رو می بینه که از سر و وضعش مشخص بود یه اشراف زاده تمام عیاره .مرد اشراف زاده لبخند عمیقی میزنه

 :ببخشید خانوم واسه کار مهمی این دستبندو میخوام  

کیم چند قدم عقب میره

:باشه باشه ....برای شما باشه

و سریع تر به سمت خونش حرکت میکنه مرد اشراف زاده که مجذوب کیم شده بود دنبالش راه میفته

و کیم بدون اینکه بدونه اون امپراطوره که دنبالش میکنه به راهش ادامه میده

شاید تاریخ در حال تکرارشدن بود...
خدا در تمام لحظات ما جاریست...همراه ماست ...در قلب ما...در ذهن ما...مشکل اینجاست ....دنیا دیگر حوصله اشتباهات تکراری ما را ندارد...   
پاسخ
roseسپاس شده توسط: Kim Asal
  


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع:
1 مهمان